تبليغاتX
سرگذشت آرميتا


سرگذشت آرميتا

درباره زندگيم و فراز نشيب هاش و خاطرات و كنار اومدنم با مشكلاتم

خوب برنامه امتحاني ترم هم كه دادن

از هفته ديگه هم كه مدرسه نميريم و علافيم هيييييي

خستم حالم اصلا خوب نيست نميدونم دارم چيكار ميكنم و چي به چيه و چه اتفاقي داره ميافته يه چيزي از درونم داره ميشكنه يا بهتر بگم داره خوردم ميكنه


 

این عشق تو سر پناه آخر من است ، و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است ..

بدون تو حرفی برای گفتن نیست به جز یک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی !

بدون تو جایی برای ماندن نیست و هیچ راهی برای زنده بودن نیست ...

چشم به راه تو می باشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید !

وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک ...

باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ، دلم می خواهد آن لحظه همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی ...

ای وای از فردا ... و وای از آن روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد ...

آن زمان خورشیدی در آسمان نیست ، و باز باید به انتظارت نشست...

نشست و گریست با همان دل پر از خون ، با آن پاهای خسته و قلبی شکسته ...

این کلام آخر من است : بی تو هرگزبا تو عمری !

این عشق تو سر پناه آخر من است و این غروب آغاز دلتنگی های من است ...

بدون تو جایی نیست برای ماندن ، بدون تو باید سفر به آن سوی دنیا کرد ...

آری این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز

+نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت15:15توسط Armita | |

آخ چند بار ميخوام قضييه اين امتحان رو بگم يادم ميره اون روز امتحان داشتيم بعد يه سوالي بود كه همه مون مونده بوديمش بعد من  پشتم كردم بعد ديدم مريم هموني كه باهاش قهرم اونم مونده البته اين قبل از قضييه ديروز مال ۳شنبه هفته پيش گفتم مريم كتابم باز ككنم نگا كنم گفت آره باز كن بعد كتاب در آوردم گفتم خانوم بياين نگا كنيد به من بگين بعد خانمم خنديد گفت ساكت بگير  بنويس بعد دوستم كه پشت سرم سمته راستم نشسته بود دبيره صدا كرد بعد من روم كردم به اونطرف راحت كتاب باز كردم و نگاه كردم به همه هم رسوندمش بعد امروز برگه هارو داد من ۱۸ شدم البته از ۳۰ نمره

 

بعد اون دوستم كه خودم همه رو بهش رسوندم ۲۱ شده

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت17:14توسط Armita | |

امروز خيلي خوب بود يه امتحان فيزيك داشتيم كه من هيچي نخونده بودم بعد دبيره هم كليد كرده بود رو من گفته بود اگه كم بگيرم بايد والدينت بيان مدرسه ( فك كرده بچه دبستانيم) بعدش امروز همين زنگ فيزيك ناظممون آمد گفتش كه برين صف تشكيل بدين بعد رفتيم ديديم مديرمون ( الهي قربونش برم خيلي ماهه) در مورد محرم ميخواست صحبت كنه همينطورهم در مورد امتحان هاي ترم كه داره شروع ميشه يه نيم ساعتي طول كشيد اومديم سر كلاس دبيره گفت وقت نميشه امتحان بگيرم امروز گروه ها باهم كار كنن برا پنجشنبه . خلاصه منم كه ناخواسته افتاده بودم تو گروه مريم اينا (‌ قضييه قهرم با مريم هم همينجا بگم كه يه هفته پيش مريم يه سري قضييه بود در مورد بي افشس بعد يه چيزي گفت گفتم واقعا كه يعني چي مگه من چيكار كردم گفت هيچي اين اس ام اساي كيا چيه؟؟؟ گفتم مريم ديگه داري شورش در مياري خوبه خودتم ميبيني كه در مورد دوستش كه ميگه باهاش دوست شم منم فقط گفتم نميخوام اونم گيرداد منم جوابش هموني كه هميشه ميدادم دادم بهش خلاصه از اين حرفش ناراحت شدم و باهاش قهر كردم ) خوب ميگفتم كه افتادم تو گروه مريم كه خودش هم سرگروه بود بعد مريم روزاي اول خيلي اخلاقش بد بود طوري كه من يه بار گريم گرفت آخه خيلي دوسش دارم باهم دوستاي صميمي بوديم بعد امروز من خيلي تو مسايل مشكل داشتم مريم الان يه هفته بود كه امسم صدا نكرده بود امروز يه دفعه گفت آرميتا تو كجا مشكل داري؟

تازه آخرشم بهش گفتم كه دوست بي افش كه باهاش دوست نميشم بهم چي گفته از خوشحالي بقلم كرد واي تولدش ۴ دي براش يه كادو ميخرم آشتي ميكنيم ولي مقصر اون بود ها ! ولي مهم نيس من هميشه ميبخشم ديگران آدم كينه اي نيستم البته به شرطي ميبخشم و مثل قبل ميشم كه طرف دوست داشته باشم خيلي هم دوسش داشته باشم. خلاصه هم فيزيك نشد همم بعد از اون قهرم اولين باري بود كه مريم تو بقلم گرفته بودم.

شب جمعه روح احضار كردم ساعت ۱۲ شب تو اتاقم اونم تاريك با نور چراغ خواب فقط ولي اصلا نترسيدم روحي كه احضار كردم دختر بود اسمش هم دنيا بود . خيلي خوابم ميومد يكم بيشتر باهاش نحرفيدم ولي خداروشكر كه جن احضار نشد وگرنه كه شب مجبور بودم تو بقل عروسكم بخوابم . خوب بعدش بگم كه همون شب جمعه كه فك كنم اولين شب محرمم بود يه خوابي ديدم عجيب بود خيلي عجيب بهتره نگم چي بود.

ديگه همينا نه به اون موقع هايي كه كم ميارم دو خط بيشتر نمينويسم نه به حالا كه يه كتاب مينويسم كه مطمئنم هيشكي تا آخرش نميخونه.

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت12:27توسط Armita | |

وای من چیکار کنم؟؟؟

 

اصلا نمیتونم بخونم . فقط درسای فهمیدنیم خوبه درسایی مثل فیزیك و ریاضی و...

اصلا نميتونم حفظ كنم

نميدونم چرا امشب وقتي وبلاگ مجيد خوندم بغض گلوم گرفت هييييييي

شايد واسه اينكه درمورد خودكشي بود

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت21:44توسط Armita | |

اصلا حسش نیس بنویسم بدجوری تو دوراهی و گمراهیم

از یه طرف  همه اطرافیانم یه چیزایی میگن که ... از یه طرف هم خودم ته دلم یه چیزه دیگه میخوام

 

اه لعنت به من

 

الانم که مینویسم بدجوری بغض گلومه گرفته

 

خیلی سخته که دوباره باز ببخشمش و هیچی به روش نیارم

خیلی سخته که دوباره مثل گذشته واسش کم نذارم

میدونم آخرش باز دوباره میره و تنها میمونم آره تنها میمونم

تو که ساده گذشتی و ندیدی دل شکستم

ندیدی دل به اون دستای بی مهره توبستم

ندیدی پا به پای فاصله گریه میکردم آخه گفته بودی برنمیگردم

خودمم میدونم برای من عذاب جونی

 خودمم میدونم تا آخرش تو نمیمونی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت15:40توسط Armita | |

مثل اينكه هيچكي منظورم اون دفعه از اينكه گفتم قربون صدقه ميرم نفهميده

بابا من الكي بدون اينكه واسه شخص خاصي باشه الكي قربون صدقه ميرم قبلنا با خودم حرف ميزدم تازگيا به جا حرف اينا رو ميگم

 

به هرحال

خوب دليل اينكه ميگم آروين زشته اينه كه :

اگر اين بچه همين بچه ميامد تموم فنون رزمي رو كه تو كلاساش ياد ميگرفت روي شما امتحان ميكرد - ۲۴ ساعته وسايلاتون از جمله موبايلتون قايم ميكرد - كلي اتاقتون بهم ميريخت و...

 

بازم به نظرتون خوكشل بود؟

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت21:55توسط Armita | |

نخيرم داداشم زشته زشته زشته

 

خوب چي ميخواستم بگم آها ميخواستم بگم آره من مشهديم البته بابام مشهدي مامانم شيرازي .

حس جواب دادن به كامنت ها نيس

راستي من ديوونه شدم همينطوري يه دفعه اي شروع ميكنم به قربون صدقه رفتن اونم بلند بلند ميگم الهي قربونت بشم الهي فدات شم الهي كه من پيش مرگت بشم نفس من زندگي من عمرم عشقم و... خلاصه كلي از اين قربون صدقه ها ميرم بي خود و بي جهت همه ميگن ديوونه شدي دختر

 

دريا جان لطفا بس كن هرچي بوده تموم شده

 

بازم ميگم آروين زشته زشته زشته

 

الهي قربونت بشم الهي فدات شم الهي كه من پيش مرگت بشم نفس من زندگي من عمرم عشقم

+نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت12:10توسط Armita | |

 

خوب اينم از عكس داداش زشتم

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت23:18توسط Armita | |

 دوبار ميخوام بگم يادم ميره

 

 بایرن مونیخ ۴-۱ تونست یوونتوس رو ببره

اینقده ذوق زدم

و اینم میخواستم بگم یادم رفت امروز تولد یکی از دوستام تولدش مبارک

 

 

 

میگم یادم رفت فک نکنین کلا یادم رفته ها

دیشب سر ساعت ۱۲ شب خودم تولدش بهش تبریک گفتم اولین نفر

دیگه اینکه شاید عکس داداش آروینم رو گذاشتم

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت19:30توسط Armita | |

وای آخرش پانی جون دیدم   خیلی دوسش دارم با اینکه ازش ناراحت بودم واسه اینکه خیلی وقت بود ندیده بودمش ولی دیروز تا دیدمش همه چی یادم رفت و هم دیگرو بقل کردیم. وای که چقد دلم تنگیده بود بعد بپانی زیاد وقت نداشت فک کنم یه یک ساعتی باهم بودیم بعد رفت.

باور کنید دیگه از بس حرف زده بودم دهنم درد گرفته بود نمیتونسم حرف بزنم بعد رفتم پیش اون یکی دوستم بعد میگه آرمیتا این واقعا تویی؟؟؟

گفتم وا؟؟!! گفت آخه خیلی کم میحرفی

گفتم آها خوب خستم نمیتونم .

ديگه اينكه ديروز روز خوبي بود دوتا اس ام اس خيلي خوب هم گرفتم چيز مهمي ننوشته بود همينكه كي داده بود برام كافي بود حتي اگه دعوا و فحش و ... اينام ميبود بازم من خوشحال ميشدم.

ديگه اينكه داداش آروينم ( ۶ سالشه) زنگ زده ميگه آرمي امروز عسكت بردم مدرسم به دوستام گفتم اين داداش منه گفتم احمق آبجي نه داداش گفت خوب من داداش دوس دارم گفتم باشه بابا بي خيال

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت12:19توسط Armita | |